جشن تولد
سلام دختر یکساله من
بالاخره الان وقت کردم بیام و برات بنویسم
ما روز یک شنبه 28 تیرماه ساعت 5 و نیم بعد از ظهر برات یه جشن کوچیک گرفتیم...یعنی فقط خودامون بودیم...مادر جون و دایی جونی ها و خاله اعظم جون... مادر بزرگ و بابا بزرگ و عمو جون و عمه جون و البته ننه جون
خاله اطهر جون در کمال ناباوری روز جمعه راهی مسافرت شد و تو جشنمون حضور نداشت
از اونجایی که الان خونه بابابزرگم و کامپیوترشون فتوشاپ نداره و حجم عکسات زیاده عکسا باشه انشا الله بعد کم کردن حجمش میزارم برات
جشن خوبی بود جای همگی خالی بود فقط آخرش صورت دخترم خورد به میز و خونی شد که اونم عکسش رو میزارم انشا الله
فعلا بای
بعدا نوشت:عکسا در ادامه مطلب
حالا عکسا:
اینی که میبینین کلاهمه که یه ثانیه هم سرم نذاشتم:

اینم کیکم وقتی که مامانی شمعا رو روش گذاشت:

اینا هم قبل شروع جشن :
اونقد این موتور رو دوست دارمممممممممم که نگو اصلا هم نمیترسم خودم میشینم خودمو میگیرم که نیفتم


اینم منم تو دستم یه تیکه بادکنک بود که ترکیده بود ...یعنی کلا از 12 بادکنک فقط 4 تا سالم موند برای تولدم

اینم منم و فاطمه دختر عمه ام:

اینجا میخواد منو بوس کنه ولی من نمیزارم

که بالاخره اینجا موفق شد

خب بالاخره کیکمو آوردن و شمعاشو روشن کردن

از اونجایی که فوت کردن یاد نداشتم مامانم شمعا رو فوت کرد و با هم کیک رو بریدیم


بعدش ولی یه اتفاق بد افتاد
بادکنکای سالم رو به من و فاطمه دادن که باهاشون بازی کنیم ولی من بادکنکم رو بغلم کردم و اون طرف دیگه بادکنک رو میز بود هی من بادکنک رو تکون میدادم

...اونم ترکید و من با صورت افتادم رو میز و ...

این شد عاقبتم 
همین اتفاق باعث شد که یادمون بره همه با هم عکس یادگاری بگیریم
بعدش هم بابا جونم منو بغل کرد

نیکا جونمم اومد بغلم که ساکت شدم

اینم جای زخمم :

بزرگ شم یادم میره بعععععععععععله






جشن تولد 

